تبليغاتX
you will be my life story
you will be my life story

روزی که من دیگری را از زندگی خودم بیرون کردم انرژی الهی معجزه کرد " پائولو "

Home Email Archive Designer

یاد می کنی آن روزی را که عشق من برای تو دنیا را به ارمغان می آورد. ولی اکنون در چند قدمی تو به انتظارت نشسته ام و دریغ از یک نگاه تو. یک لحظه دیدن چشمان قشنگت غصه را از قلب افسرده من بر می دارد. عشق من من همان عشق تو  هستم. همان که نگاه کردنش به دستانت زندگی می داد. پس چرا دستت را به دست من نمی سپاری تا این غم بی کران پایان پذیرد. من منتظر نگاه تو هستم. من از تو دل نمی کنم.هیچگاه نمی گذارم کسی بین ما فاصله بیاندازد. به تو بی توجهی کردم. به خدا پشیمانم. من را ببخش تا این غمم سنگین از دل من رخت بر کند. من را ببخش من را ببخش

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت 20:30 توسط علی |


این روز ها تو نیستی و من چقدر دلتنگ تو ام

این روز ها حس می کنم چیزی بین من و تو فاصله می اندازد ارام و نا محسوس

این حس گنگ و مبهم تلخی دوریت را بیشتر می کند و گاه گاهی بغضی سنگین را

 مهمان گلویم می کند

کجایی ؟ بیا که بیش از همیشه به تو محتاجم

به تو که دیدنت برایم دنیا را به ارمغان می اورد

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:29 توسط هدیه |


جریان آب رو به پاکی است. پایان این راه مرداب نیست. شاید این رودخانه رو به دریا برود. چه روان است این آب. بس که پاک است این آب. شاید این آب برود سوی سپیداری تا بتراود بر ما. شاید این آب گل رز را طراوت بخشد. جاده ی رودخانه بس که پرپیچ و خم است. من نمی دانم تا به مهتاب رسیم به چه سنگ ها بخوریم. اما من به این راه آبی دل سپرده ام. جاده زیباست گر چه پر سنگلاخ است. تو به من دست بده،و به این جاده دل. و به این سینه پر تب و تاب تکیه بزن. در پی راه بیا. هفت رنگ عشق بر سر آبراهه است. تو بیا با من باش تو بیا عمرم باش. تا ابد عشقم باش.

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386 ساعت 22:11 توسط علی |


شهر بی تو رنگ مرگ بر چهره دارد. دستان کاج یخ زده و مرغ عشق ها بی تابند. بغض در صدای پرندگان جاری است. آفتابگردان مات و مبهوت به دور خود می پیچد. دستانم بی تو احساس غربت می کنند. هدیه من هدیه، آسمانی بی تو زندگی سیاه و سفید است و کوررنگی آرزوها را به ناکجاآباد می برد. امید زندگی،تنهایم مگذار که سایه تنهایی رگ های زندگی را می خشکاند وفرشته مرگ از آن همه خاطره فقط  مجسمه ای یخی را باقی می گذارد.مجسمه ای که قصه عشق را بازگو می کند.

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 21:39 توسط علی |


لحظه های انتظار برای دیدنت به سختی می گذرد پر از التهابم دستانم در تب اشتیاق دستان تو می سوزد تو را که دیدم مدام اسمت را صدا زدم اما سکوت بر تمام واژه هایی که برایت انتظار می کشیدند غلبه کرد دوست داشتم با من حرف بزنی حرفهایی که مدتها بود به شنیدنشان احتیاج داشتم اما امشب تو با من چه غریبه شده بودی نمی دانستم که حاصل این انتظار کشنده دیدار کسی است که چون آدمکی سرد و بی روح  دستانم دیگر او را به شوق نمی آورد کسی که حرفهایش خواب را امشب از چشمان خسته ام خواهد ربود

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 19:11 توسط هدیه |


 

همیشه برای اینکه سیاهم کنی مهره های سیاه را در بازی انتخاب می کنی و غافلی از این که من یک حرکت از تو جلوترم . می بینی که هیچ وقت بتو نمی بازم همیشه پات می کنم . 

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385 ساعت 13:12 توسط هدیه |


نازنینم غم تو شراری است بر این دل عاشق.از خدا خواهم که هرگز غمگین نباشی.شاد ترین لحظه هایم خنده های شیرین توست.از خدا خواهم که همیشه لبت پر لبخند باشد

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 ساعت 21:16 توسط علی |


 

تو آرامش این قلب پر تلاطمی

  و به من گفتی که هرگز مرا رها نمی کنی

ساعتی بیش نبود که از تو جدا شدم

    ببین که از دوریت به این دل چه ها نمی کنی

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 ساعت 19:47 توسط علی |


 

  دروغ بگو اين خيلي خوب است كه اگر حقايق را بگويي بهانه اي براي با تو بودن نخواهم داشت

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 ساعت 20:18 توسط هدیه |


 

...دوستت دارم نه به خاطرشخصيت تو . بلكه بخاطر  شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي .كنم

..هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود

گابریل گارسیا مارکز

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 ساعت 20:12 توسط هدیه |


 

  در شب امتحانت به هیچ چیز نمی اندیشی جز به درسهایت

 در شب امتحانم به تو می اندیشم

وقتی که یادت بر قلب بیقرارم هبوط می کند چگونه می توان به تو نیندیشید

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 ساعت 20:2 توسط هدیه |


 

بزن محکمتر بر این سه تار

بشکن سکوت دلگیر شب های مرا

من شعر گفته ام با غربت نگاه تو

تو نواخته ای با خند ه های من

بزن محکمتر بر این سه تار

و بشکن سکوت دلگیر شبهای مرا

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385 ساعت 18:38 توسط هدیه |


لينك مطلب | نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385 ساعت 10:49 توسط هدیه |


 

دیگر دلم برایت نمی لرزد

مثل پل آهنچی

که دیگر فرو نمی ریزد

نیستی تا ببینی چقدر این شهر عوض شده

همه چیز

حتی من

نیستی و نمی دانی

کتیبه های خاطراتت چقدر با  فرسایش زمان

رنگ باخته اند

تو نیستی و نمی دانی

که بی تو این شهر دیگر دلگیر نیست

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385 ساعت 9:54 توسط هدیه |


به من دروغ نگو

که چشمانت خیلی زود هر دروغی را برمن فاش می کند

و حتی اگر ببندی

این پنجره های سردسیری را

مرا به کدام وسوسه می فروشی

ودر ناکجا هبوط می کنی

در سرزمینی که بین هفت آسمان معلق است

به من دروغ نگو

و ابرها را به سمت چشمانم سوق نده

چه سخت از پشت این هوای مه آلود تو را صدا می زنم

همچون خوابهای کودکی ام صدایم به جایی نمی رسد

به من دروغ نگو

و با این تیشه دیوارهای اعتمادمان را فرو نریز

به من دروغ نگو ....

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 ساعت 18:24 توسط هدیه |


 

عاشق می شوم یک خط در میان

با پلک زدن چشمانت

بگذار این پنجره تا همیشه باز بماند

این افق این دریچه ی وسوسه انگیز

بگذار تمام دفتر شعرم را خط خطی کنم

وقتی که با منی

چرا واژه ها را تلف کنم

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385 ساعت 18:36 توسط هدیه |


در لا به لای ثانیه ها وصال تو رامی جویم. اما ثانیه ها و ساعت ها می گذرند

 

و من در فراغ تو گم می شوم.صدای تیک تاک قلبم آزارم می دهد

 

 وقتی عطوفت دستانت را بر صفحه ی چهره ام نمی یابم. چه لحظه های

 

غریبی است وقتی چشم هایم نمی تواند در آینه ی نگاهت بنگرد تا بتوانم

 

 آرامش را در چهره ی پر تلاطم خود ببینم.چقدر حسرت انگیز است

 

که ثانیه های با تو بودن چنان از پی هم می گذرندکه لحظه ها اجازه می دهند

 

 مروارید دندان هایت را از میان خنده هایت نگاه کنم. تنها امید آن روزی را دارم

 

 که حسرت نگاه کردن به صورت طرب انگیزت و خمار شدن در عاطفه ی دستانت

 

 را نداشته باشم. حتم دارم که روزی تو را از آن خود و خودم را ازوجود تو می بینم

 

 و دریای بی کران محبت تو را در عمق قلبم جای می دهم.

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385 ساعت 22:11 توسط علی |


ماچشم هایمان را

 با هم معامله کردیم

و قلب هایمان را

                         به یکدیگر دادیم

ما یک نفر شدیم

 و

از داستان عشق بزرگمان تنها من ماندم

من که خورشید در ظهر زندگیم غروب کرد

                                                            "رامی"

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385 ساعت 21:35 توسط علی |


 


به سوی تو به شوق وی تو به طرف کوی تو


سپیده دم آیم مگر تو را جویم بگو کجایی


نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم


ببین چه بی پروا ره تو می پویم بگو کجایی


کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم


به غیر نامت کی نام دگر ببرم


اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی


به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی


فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی


یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من


دگر چه پرسی زحال من


تا هستم من اسیر کوی توام به آرزوی توام


اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی


به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی


فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی


                                           "مهران زاهدی"

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385 ساعت 14:38 توسط علی |


امروز که به تو می اندیشم تازه می فهمم که تو دوست داشتنی تر از آنچه

فکر می کردم هستی عزیز من، ای هم نفس زنگانی من، در پی اتفاقات تلخ و شیرین

 عشق و محبت تو برای من بیشتر نمایان می شود. اکنون در پس هر رفتارت

می توانم پاکی و زلالی عشقت را درک کنم.

تومعنای عاشقی هستی.چشمه ی محبت از چشم تو می جوشد.

 اکنون با دلی مطمئن می توانم بگویم که گرمای عشق تنها یک واژه نیست.

 در وجود تو این واژه را احساس می کنم

افسوس می خورم که فاصله ی من وتو چه زیاد است. من زندانی

واژه ها شده ام و تو از دریای کلمات رسته ای.

کلمات در مقابل عظمت نگاه تو بی مفهوم شده اند.

کدام واژه می تواند محبت تو را بیان کند.

 و کدام نوشته می تواند عاشقانه ی تو را بسراید.

 نه، تو در سخن نمی آیی. تو قافیه را شکسته ای.

 آری تو. تو از تبار نیمایی. تویی که ترانه ی عاشقی

 من را از وزن و قافیه بی نیاز می کنی.

و تویی که به زندگی من آهنگ وقافیه می دهی

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385 ساعت 12:18 توسط علی |


Home | Archive | Email